تبليغاتX
... آنچه گذشت ...
... آنچه گذشت ...

خواستم خودموگول بزنم؛همه خاطراتم روانداختم یه گوشه و گفتم:فراموش؛یه چیزے ته قلبم خندید وگفت: یادمه

  

 

 

 

 

 

 

سلاــــــم

به تمــامــی دوســـــــــــــتان عــــــــــزیــــــــزم

 

ممنون که چشم های مهربونتون رو

واســه دیــدن کــلبـه حــقــیــرانـه مـن انـتـخـاب کـردیـن

 

امیدوارم که لحظات خـــــــــــــوبــــی رو تو این وبلاگ داشته باشید

 
کپی برداری از این وبلاگ با ذکر منبع آزاد می باشد.

 

 

 

 

 

اگه وبلاگ حقیر رو لایق امتیاز دادن مے دونید

لطفا هر روزانه با۱ باز کلیک کردن بر روے لوگو بهم راے بدید..

 

آگهی انجمن بهترین وبلاگ

انجمن آگهی بهترین کد قالب وبلاگ

افزایش امتیاز وبلاگ

جایزه ویژه : تبدیل وبلاگ به سایت
وبلاگSponsered By :

قالب کد وبلاگ قالب وبلاگ

 

نوشتـﮧ شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 4:20 قبل از ظهر توسط گلے| |

دنیاییه ....


ادامـﮧ مطلب:
نوشتـﮧ شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط گلے| |

 

روزی جوان ثروتمندی نزد استادی رفت و گفت:

عشق را چگونه بيابم تا زندگانی نيكويی داشته باشم؟

استاد مرد جوان را به كنار پنجره برد و گفت: پشت پنجره چه میبينی؟

مرد گفت: آدم‌هايی كه مي‌آيند و می‌روند و گدای كوری كه در خيابان صدقه مي‌گيرد.

سپس استاد آينه بزرگی به او نشان داد و گفت: اكنون چه مي‌بينی؟

مرد گفت: فقط خودم را می‌بينم.

استاد گفت: اكنون ديگران را نمي‌توانی ببينی.

آينه و شيشه هر دو از يك ماده اوليه ساخته شده‌اند،

اما آينه لايه نازكی از نقره در پشت خود دارد و در نتيجه چيزی جز شخص خود را نمي‌بينی.

خوب فكر كن!

وقتی شيشه فقير باشد، ديگران را مي‌بيند و به آن‌ها احساس محبت می‌كند،

اما وقتی از نقره يا جيوه (يعنی ثروت) پوشيده می‌شود، تنها خودش را می‌بيند.

اكنون به خاطر بسپار: تنها وقتی ارزش داری كه شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلوی چشمهايت

برداری تا بار ديگر بتوانی ديگران را ببينی و همه را دوستشان بداری اينبار نه به خاطر خودت بلكه به خاطر

خدا .

آن‌گاه خواهی دانست كه" عشق يعنی دوست داشتن ديگران

 

 

 

 

 

 

نوشتـﮧ شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط گلے| |

 

سلام دیروز ۱۸ خرداد تو سال ۸۵ اولین بار همدیگرو اینجا دیدیم...

 

کالوج ..گل .. هدیه ها ... سینما ... هتل اردیبهشت ....عکسها ...... یادش بخیر ...........

 

(آنچه گذشت)

 


 

نوشتـﮧ شده در پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط گلے| |

سالگرد ۲۷ اردیبهشت مبارک .....

خاطرات خوبی بود .

اما باید باور کنیم که واقعا تموم شده فقط خاطره ها موندن که امیدوارم اونا هم از بین برن یه روزی.

بازم میگم مبارکه .

نوشتـﮧ شده در سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط گلے| |

سلام خداااااااااااااااااااا

بیداری ؟؟؟؟؟

چرا منو این قدر عذابم میدی چرا واقعا ؟! اشکامو میبینی که داره شرشر از روی گونه هام میاد پایین خداجون دیگه اشکی تو چشمام نمونده اینا دیگه اخراشه چشمامم از گریه کردن خسته شدن....

واقعا خیلی خسته یکمی درکم کن به جون خودت قسم دیگه طاقت ندارم تورو به اسم بانو زینب قسم میدم یکم دیگه صبرم بده خدا بیشتر کمکم کن خداگناهامو ندید بگیر به بزرگی خودت و به جوونیم ببخششون خدا خواهش می کنم کمکم کن ....

آخه بی معرفت این اشکامو این بغض تو گلومو نمیبینی حسش نمیکنی چقدر دیگه می خوای عذابم بدی ...

ولی اینو بدون خدا جون خیلی دوستت دارم خیلی و هرچه قدم عذاب بکشم بازم دست از سرت بر نمی دارم و ناامید نمیشم و همیه راضیم به رضای خودت خیلی دوستت دارم تو هم کمکم کن ...

 

آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه..........خدااااااااااااااااااااااااااااااااا

ذره ذره وجودم داره اه میکشن خسته ام خدا نجاتم بده .....خیلی بهت محتاجم....

 نجاتم بده کمکم کن خواهش میکنم

 برام دعاکنید نجات پیدا کنم خواهش می کنم قلبم داره تیر میکشه انگار که دیگه توش جایی برای غم هام نیست حقم داره خیلی کوچیکه برای غصه های بزرگم .... باور کنید ان قدر قلبم درد میکنه که دست چپم بی حس شده .... دعام کن

نوشتـﮧ شده در شنبه 27 فروردین1390ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط گلے| |

از آرمان عزیزم ممنونم بخاطر همه مطالب های قشنگی که برام تو نظرها میزاره ...  ممنون

 

بعضى وقتا زندگى تمام حواسشو جمع ميكنه تا ببينه تو چى دوست دارى تا درست همون رو ازت بگيره..

کاش به جای جدایی، مردن بود، چون مردن یک لحظه است و جدایی ذره ذره مردن...

می دونی بازی روزگار چیه ؟ اینکه تو چشم بزاری من قایم شم ، بعد تو بری یکی دیگه رو پیدا کنی...

هوای این روز هایم جان می دهد که برایت جان دهم.

در دادگاه عشق .......... قسمم قلبم بود و وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان. قاضی نامم را بلند خوان و گناهم را دوست داشتن اعلام کرد محکوم شدن به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند اخرین خواسته ام را بگویم گفتم به تو بگویند «دوستت دارم»...

عجب موجود سخت جانیست دل!

هزار بار تنـگ میشـود،

میشکند،

میسوزد،

میمیرد
!

و باز هم می تپـد...

 این آیدیمه هر کسی دوست داشت می تونه ادد کنه:

zainab6815@yahoo.com

 

نوشتـﮧ شده در سه شنبه 23 فروردین1390ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط گلے| |

آیینه پرسيد که چرا دير کرده است؟ نکند دل ديگري او را اسير کرده است؟

خنديدم و گفتم او فقط اسير من است. تنها دقايقي دير کرده است...

گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است!

خنديد به سادگيم آيينه و گفت : او احساس پاک تو را زنجير کرده است.

گفتم از عشق من چنين سخن مگوي.

گفت : خوابي... سالهاست که دير کرده است....!

در آيينه به خود نگاه مي کنم ....آه ... عشق او عجيب مرا پير کرده است....

راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است!!!

اما من چه ساده...و چه خوش باور براي آمدنش به انتظار نشسته ام ... انتظاري تلخ !

چه دير پيدايش کردم ! قبل از اين کجا بود؟ چطور گرفتارش شدم؟

چطور عاشقش شدم؟ چطور دلم را ربود؟

کي رفت؟ چرا رفت؟ کي مي آيد؟ اصلاً مي آيد؟

این آیدیه منه هر کس دوست داشت می تونه ادد کنه ...

zainab6815@yahoo.com

 

نوشتـﮧ شده در چهارشنبه 10 فروردین1390ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط گلے| |

آنکس که می گفت دوستم دارد

عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد


رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت


صدای خش خش برگها همان اوازی بود


که من گمان می کردم میگوید :

 

دوستت دارم

 

 

نوشتـﮧ شده در سه شنبه 9 فروردین1390ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط گلے| |

سلام ....

 خیلی دل تنگم و احتیاج به محبت دارم محبت واقعی یه عشق واقعی آخه این روزا خیلی داره برام سخت میگذره...

مدتیه که خیلی خسته ام .... هیچ چیزی جز یه محبت و عشق واقعی بهم کمک نمیکنه تا دوباره به زندگی امیدوار بشم ...

 

کاش عشق ....

کاش .................

به زودی آپ می کنم  و خلاصه از داستان زندگیمو از اول مینویسم ....

 

تا بعد ...

 

بای

 

نوشتـﮧ شده در دوشنبه 8 فروردین1390ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط گلے| |


طراحے: امیر صادقــ ــے : وبلاگ بے وفا دنبا